دنیای غم

غروب عشق

دلتنگی های من

خدایم آه ای خدایم
آه ای خدایم
صدایت میزنم بشنو صدایم
شکنجه گاه این دنیاست جایم
به جرم زندگی این شد سزایم
آه ای خدایم بشنو صدایم
مرا بگذار با این ماجرایم
نمی پرسم چرا این شد سزایم
آه ای خدایم بشنو صدایم
گلویم مانده از فریاد و فریاد
ندارد کز غم مرگ صدا را
به بغض در نفس پیچیده سوگند
به گل های به خون غلتیده سوگند
به مادر سوگوار جاودانه
که داغ نوجوانان دیده سوگند
خدایا حادثه در انتظار است
به هر سو باد وحشی درگذار است
به فکر قتل عام لاله ها باش
که خواب گل به گل کابوس خار است
خدایم ای پناه لحظه هایم
صدایت میزنم با گریه هایم
صدایت میزنم بشنو صدایم
الهی در شب فقرم بسوزان
ولی محتاج نامردان مگردان
عطا کن دست بخشش همتم را
خجل از روی محتاجان مگردان
الهی کیفرم را میپذیرم
که از تو ذات خود را پس بگیرم
کمک کن تا که با ناحق نسازم
برای عشق و آزادی بمیرم
خدایم ای پناه لحظه هایم
صدایت میزنم با گریه هایم
صدایت میزنم بشنو صدایم

......................................................

تنها مي مانم


اي كساني ‌كه مأمور دفن من هستيد...هرگاه كه من مُردم مرا در تابوت سياهي بگذاريد تا همگان

بدانند كه جز سياهي در دنيا، چيزي نديده‌ام.

 چشمانم ، چشمانم‌ را باز بگذاريد تا بداند كه هنوز چشم انتظارم . دهانم ، دهانم ‌را باز بگذاريد تا باور

كند كه هنوز، ناگفتني‌ ها دارم . دستانم ، دستانم ‌را باز بگذاريد تا ببينند كه چيزي باخود نخواهم برد.

 در تابوت را باز بگذاريد تا شايد كه بيايد آن‌گاه، صليبي از يخ بر سر مزارم بگذاريد تا با اولين

طلوع خورشيد، آب گشته، بر خاکم بگريد شما نگرييد


ديگران نگريند هيچ ‌كس نماند

.

همه برويد تنها بودم مي‌خواهم تنها بمانم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 17:11  توسط نوید  | 

گناهت را نميبخشم! تو را با دبگری ديدم که گرم گفتگو بودی

با او آهسته ميرفتی سراپا محو او بودی

صدايت کردمو بر من چو بيگانه نگه کردی

شکستی عهد ديرينه گنه کردی گنه کردی 

گناهت را نميبخشم! چه شبها را که من تنها به ياد تو سحر کردم

چه عمری را که بيهوده به پای تو هدر کردم

گناهت را نميبخشم! همين بود آن وفايی را که ميگفتی

همين بود آن صفايی را که ميگفتی

تو که خود اين چنين بودی چرا روزم سيه کردی

سيه کردی سيه کردی.....

                 گنه کردی گنه کردی.......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 16:35  توسط نوید  | 

دلم گرفته از این روزهای تکراری
دلم گرفته تر از این نمی شود آری
تمام روز کپی می شوم به روی خودم
و خواب هم که ندارد خیال بیداری
کنار چشمه ی این روزهای خشکیده
چه سال ها که نشستم ولی نشد جاری
همیشه یک نفر از هیچ جا نمی آید
و زخم فاصله ها ، آه ، می شود کاری
و بس که عقربه ها دور خویش می چرخند
گرفته بغض ساعت از این لحظه های پرگاری
قطار یک نفره باز می رسد از راه
دوباره روز دگر راه و ریل تکراری
منم ... همان که در آغوش خویش می میرد
و ضربه ، ضربه ی کاری ست ، آه ، ضربه ی کاری
  پاسخ با 
نقل قول
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 17:6  توسط نوید  | 

امسال هم گذشت و دلي شعله ور نشد
چشمي براي غربت آيينه تر نشد

باران به چشم مردم ما محترم نبود
گل در ميان کوچه ما معتبر نشد

امسال هم شبيه همان سال هاي پيش
يک شاخه شوق در دل من بارور نشد

مهتاب هر شب از سر اين قريه مي گذشت
از اين همه ستاره کسي با خبر نشد

پايان نداشت فاصله ما و آسمان
اين راه باز يک دو قدم بيشتر نشد

امسال نيز عاشقي انگار کفر بود
دردي درون سينه کس منتشر نشد

من ماندم و روايت تاريک اين غزل
خورشيد روي دفتر من جلوه گر نشد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 17:6  توسط نوید  | 

می شود شاعر بی حوصله عاشق باشد
مرد در دورترین فاصله عاشق باشد
درد تلخی است غزل گفتن و شاعربودن
کاشکی عشق فقط مشکل عاشق باشد
قدریک درصد از این قوم نباید ترسید
وقتی ادم نود و نه دله عاشق باشد
واذا زلزلت الارض نگو می ترسم
به خدا زیر زمین زلزله عاشق باشد
ودلم باز به دلشوره می افتد این بار
نکند شاعر بی حوصله عاشق باشد
احمد غلامی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 17:6  توسط نوید  | 

چشمانم بی تو باريد چون نديدنت را باور نداشت

قلبم بی تو از تپش افتاد چون تنها ناباوريش ناباوری تو بود

برو به سلامت.........
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 17:0  توسط نوید  | 

ميدانم كه تكرار حرفهای هميشگی خسته ات ميكند

ميترسم از تكراری شدن

از اينكه تنهايم بگذاری

اما قصه هميشه غصه هايم  به اين ختم ميشود نازی من::::

دوستت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 16:59  توسط نوید  | 

هر زمان که عشق به شما اشارتی کرد
در پی او بشتابید
هر چند راه او سخت و نا هموار باشدهر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت
خود را به او بسپارید
هر چند تیغ های پنهان در بال و پرش ممکن است شما را
مجروح کند
و هر زمان عشق با شما سخن گوید
او را باور کنید
هر چند دعوت او رویاهای شما را چون بلاد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند
زیرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر می نهد به صلیب نیز
می کشد
و چنانکه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس خواهد کرد
عشق با شما چنین رفتارها می کند

تا به اسرار قلب خود
معرفت یابید

و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزیی از آن شوید


آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید

 

آرزو کنید
که زخم خورده ی فهم خود از عشق باشید

(جبران خلیل جبران)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 16:23  توسط نوید  | 

من تنها نيستم , اشکهايم را دارم , اشکهايي که از غم تو بر گونه هايم جاريست

من تنها نيستم , لحظه ها را دارم , لحظه هايي که يکي پس از ديگري عاشقانه مي ميرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند

من تنها نيستم چرا که خيالت حتي يک نفس از من غافل نمي شود

چقدر دوست دارم لحظه هايي را که دلتنگ چشمانت مي شوم

هر لحظه دوريت برايم يک دنيا دلتنگي است و چقدر صبور است دل من , چرا که به اندازه تمام لحظه هاي عاشق بودنم از تو دور هستم

ولي من باز چشم براهم ...

 

چشم به راهم تا آرامش را به قلبم هديه کني مهربان من

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 16:21  توسط نوید  | 

                                      از که پنهان کنم این راز دل خسته ی خویش  

        از نسیمی که پیام آور توست

                  از بهاری که مرا رسوا ساخت

                        از خدایی که خودش می داند

عشق وحشی تر از آن است که پنهان ماند

 

راز دل

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 16:19  توسط نوید  |